۱۳۸۹ شهریور ۱۷, چهارشنبه

مدیر امروز ، السلطنه ی دیروز

وارد می شود . مسئول پشت میز نشسته ، سر خود را هم بلند نمی کند .
- ببخشید ، سلام علیکم . خسته نباشید .
- (سری تکان می دهد)
- در مورد ... مزاحم شدم . امکان دارد ...؟
- نه !!!
سر خم می کند . ادا و اطوار و کرشمه . کلمات را در لفافه می پیچد ، اندکی هم سلام و صلوات و تمجید و تعریف به آن آمیخته نثار قربان می کند که شاید جناب مسئول التفاتی نموده و ید را در کار بنده ی خدا در اندازد .
البته اگر نسبتی با بالادست و یا شکل ظاهری و سیما و نوع پوشش به گونه ای خاص باشد ، قضیه متفاوت است ، جناب مسئول کرنش می کند .
آری ، این مکالمه چه مثمر ثمر باشد و جواب بدهد و چه به نتیجه ای نرسد ، تقریبا در تمامی اتاقهایی که مسئول دولتی در آنی نشسته است ، جریان دارد . حتی در بعضی موارد کار به دست به جیب بردن و چرب کردن سبیل پشت میز نشین هم می رسد . صد البته که زندگی خرج دارد !!!
دانشگاه هم به عنوان یک ارگان دولتی از این قاعده مستثنی نیست . این دانشگاه نیز تافته ی جدا بافته ی از دانشگاههای کشور نبوده و نوع برخورد بعضی از مسئولین با دانشجویان جالب توجه است . البته نباید از دایره ی انصاف خارج شد و این گونه از برخورد را به کل تعمیم داد . اما در برخی از اتاقهای این دانشگاه اگر آرام و متین هم کلام بگشایی ، جوابت به جز قهر و عصبانیت و زبان ناسزای جناب مدیر و یا مسئول نخواهد بود . مصداق آن را خود بهتر می دانید که قطع یقین یکبار آتش آن ، دامن شما و یا دوستانتان را گرفته است .
این کارمندان از نکته ای غافلند که هر فردی در هر شغل دولتی ، مزد خود را از دولت و دولت سرمایه ی مادی خود را از عامه ی مردم بدست می آورد . چه با اخذ مالیات و چه با درآمد حاصل از فروش نفت و گاز و مواد معدنی و ... که متعلق به عام است . پس مردم کارفرمایان مسئولین دولتی هستند نه زیردست و فرمانبردار . در محیط دانشگاه نیز دانشجویان که از قشر مردم بوده ، کارفرمایان مسئولین دانشگاهی می باشند .
با احتساب منبع حقوق فرد یعنی بیت المال و درآمد حلال ، از دید شرعی به نظر می آید که یک مدیر و یا مسئول دانشگاهی باید به دانشجویان احترام گذاشته ، امور و مسایل آنان را در اولویت کاری قرار داده ، در اسرع وقت انجام دهد . ناز و ادا هم در آن جایگاهی ندارد .
اما مسئله وارونه دیده می شود و حتی به نقد از یک مدیر نیز امتداد می یابد . همان طور که از تعریف بر می آید ، یکی از مزایای نقد ، بهینه سازی عملکرد و همچنین کاهش خطاهای درون هر سیستم مورد انتقاد می باشد . این امر به نظر باید به صلاح مدیری که نوک پیکان انتقاد بر او نشانه رفته است ، باشد تا وظایف خود را سامان داده و موجب افزونی اعتبارش گردد . اما چه می شود که به جای استقبال جناب آقای مدیر ، خشم چاشنی کار ایشان می گردد و فرد منتقد را مورد عتاب قرار می دهند ؟ هر چند که ممکن است در ظاهر مماشات نموده و بروز بیرونی به دلیل ژست منطقی روبروی باقی دانشجویان نداشته باشد ، اما در درون را خدا عالم است .
به واقع ریشه ی این معضلات در کجا به خاک نشسته است ؟
می توان به این منظر از زوایای متعددی نگریست . هر چند که این زوایا کافی نبوده اما اشاره ی به آنها خالی از لطف نیست .
از جهت تاریخی یکی از دلایل این پدیده را باید نظام های سلطنتی در ادوار مختلف دانست . که مردم نمی توانستند حق خود را مطالبه کنند و هر چه جناب حاکم فرموده درست می نمود . صدای اعتراض و انتقاد از بنیان خفه و باید برای برآوردن نیازهای روزانه و همچنین دست نیازیدن جناب حاکم بر حقوق مسلم خود ، همواره وی را شاد و خشنود نگهداشت .
شاید ایرانیان در نهاد خود با این طرز برخورد خو گرفته اند و در ضمیر خود می پندارند ، حق با جناب مسئول بوده و برای خویش هیچگونه حقوقی قایل نیستند . درست است که در ظاهر به ذهن فرد خطور نمی کند ، اما در ضمیر ناخودآگاه خبر از جریان دیگری است . ادامه دادن این موضوع از طرف هر فرد ، مقام مسئول را به این نتیجه می رساند که شاید در رول حاکم ایفای نقش می کند و خود خبر نداشته است . این تفکر نیز در ضمیر ناخودآگاه ، جناب مسئول شکل می گیرد که امر امر اوست و هیچ کس یارای مخالفت و مقاومت ندارد . چرخه ی بی پایان شکل گرفته های ضمیر ناخودآگاه ، آبیاری کننده ی ریشه ی معضل مورد اشاره می باشد .
در بعد تاریخی عده ای نیز آغاز پدیده ی چاپلوسی و تملق را از دوران حمله ی مغول می دانند . اما آیا به واقع اگر بستر مهیا نباشد می تواند اینچنین تخریب فرهنگی صورت بگیرد ؟ به نظر من این سبک از تفکر ، برای تغییر دادن انگشت اتهام از خود به دیگران است و هیچ ثمره ای جز افسوس و قبول سرنوشت ندارد .
از نظر روانشناسی می توان از مشکلات عاطفی دوران کودکی در اکثر ایرانیان و نیاز به توجه و خود بزرگ بینی یاد کرد . در حقیقت شخص نمونه در اینجا ، با توجه به اتفاقات در کودکی ، شامل تحقیر شدن ، عدم توجه کافی و ... احساس کوچکی می کند و برای پر نمودن این خلا لازم می بیند تا بزرگ دیده شود . این خلا حتما باید از طرف یک فرد خارجی پر گردد تا برای شخص اطمینان کاذب ایجاد گردد .
یکی از معضلات شاخه گرفته شده از این امر مخرب در عامه به مشکل پشت میز نشینی و یا غلبه ی حال و هوای میز بر فرد شناخته می شود .
نیم نگاهی از دید عملیاتی نیز باید داشت . به طور کلی اگر در یک جامعه ی کاری رقابت حذف شود ، تلاشی در جهت بهبود وظیفه از طرف اعضای جامعه صورت نمی گیرد . زمانی که کارمند خود را در عرصه ی کاری تنها و بی رقیب می بیند ، پس این احساس به او دست می دهد که کارفرما به او محتاج است و وی می تواند هر گونه برخوردی با کارفرما داشته باشد .
نبود نظارت کافی از طرف مافوق و همچنین ساکت کردن تک صداهای منتقد مزید بر علل فوق گشته و هر چه بیشتر ابعاد این معضل را گسترش و شاخه و برگ می دهد .
شاید با خواندن این مقاله به نظر آید که این معضل صرفا خاص این دانشگاه نبوده و تمام ارگانهای دولتی را نیز شامل می شود . اینجانب نیز در ابتدای مقاله بر این امر صحه گذاشتم . درست است که باید به پاکسازی ریشه های اصلی رفتاری که همان مسئولین ارشد حکومتی می باشند ، دست زد . اما هر حرکتی را آغازی است و باید از مقطعی شروع کرد . در غیر اینصورت به هیچ پیشرفتی دست پیدا نمی کنیم . برای شروع نیز مدیریت اصلی سیستم باید در جهت رفع آن برآید .

نامه ای به صدرا ، پسر علیرضا بهشتی شیرازی ، مشاور میرحسین ، سردبیر روزنامه کلمه سبز

به نام آفریدگار اندیشه
صدرا جان سلام .
به رسم نانوشته هر نامه ای ابتدا باید خودم را معرفی کنم . اما نیازی به معرفی نمی بینم . باید مرا بشناسی . یار دبستانی دیروز و فتنه گر امروز . جوانان آینده ی کشور چندین سال پیش و محارب حال . روزی چوب الف بر سرمان بود ، اینک چوب باتوم صدایمان را خفه می کند . باید یادمان بماند که همواره ساکت باشیم و هر چه دیدیم دم نزنیم .
پرسیدن از حال و احوالت هم که فایده ای ندارد . خوب می دانم چه اوضاع برآشفته ایست .
نامرد نیستم که امروز به یاد تو و پدر مقاومت افتادم . چندین بار چه قبل و چه بعد از انتخابات با تو تماس داشتم . اما جوابم را ندادی . شاید به دلیل بیم از مأموران امنیتی . این بیم را می فهمم ، از این بیم است که نامی از خود نمی برم .
صدرا جان
اگر یادت باشد ، من نه اهل دروغم نه اهل دغل . بی ریای بی ریا . رک گویی مرام من است . پس رک و راست بگویم ، نمی خواستم این نامه را بنگارم که بگویند آن مرد دربند مشاور میرحسین است و نیازی به کمک ما ندارد و باید به فکر زندانیان گمنام باشیم ، حالا کاسه ی داغتر از آش شدی . از طرف پدرت هم نهی می شوم که چرا فروتنی که او پیشه کرده است را می شکنم . چرا قصد بزرگ کردن نام او را دارم . که صد البته به من نیازی نیست . بزرگ ، خود بزرگ است .
اما وقتی دوباره تصویر سیمای شاد و پرانرژی پدرت را در بالای نامه ای که برای دادستان در دفاع از نوری زاد نوشته بود مشاهده کردم ، دیگر دامنم از دست برفت . سکوت امانم را برید . نتوانستم خود را کنترل کنم . بغضی در گلویم نشست . نه توان ریختن اشکی ، نه نای فریاد آهی از سر درد . تنها یادی از خاطرات گذشته .
چه می توانم بکنم ؟ قلم بدست گرفتم . همان قلمی که پدر تو را ، راهی اوین کرد . همان قلم که خداوند زیبایی ها به آن قسم خورده است . "نون والقلم و مایسطرون" . تا هم از درد جانکاه خود بکاهم و هم امیدوار که شاید این نامه بدستت برسد و تو نیز بمانند من بغض فرخفته ی خود را بیرون بریزی . پس نوشتم :
نامه ای به رفیق بامرام روزگاری نه چندان دور ، صدرا
نمی دانم چطور شروع کنم . از چه بگویم . از آینده ای بگویم که خبری از آن نمی بینم ! از حالی بگویم که خودت بهتر می دانی ! با گذشته چطوری ؟
یادت می آید چه آرزوهایی را در خلوت فکر نوجوانی خود می پروراندیم . یادت می آید قصد کرده بودیم که آنقدر پیشرفت کنیم که کشور را از این رو به آن رو کنیم . ایرانی در خور ایرانی . ایران را دوباره به عرش تاریخ برسانیم و مردمش را در این گردون سرافراز . چه آرزوهایی داشتیم صدرا . یکی مهندس ، یکی دکتر . هر چه می شدیم مطمئن بودیم این خاک را نجات می دهیم .
اما چه شد ؟؟ چه بر سر آرزوهای زیبا و ساختمانهای بلند امل ما آمد ؟ چه شد که کشورمان در شبی سیاه و تاریکی مطلق فرورفت ؟ آن آینده ای که در رویا و بیداری در ذهنمان می پروراندیم به کجا رفت ؟
الان که برایت نامه می نویسم ، خاطرات مثل یک فیلم سینمایی از جلوی چشمم می گذرد و پدرت نقش اول این فیلم .
در تمام طول مدت رفاقتم با تو ، حتی یکبار نه از تو و نه از پدرت نشنیدم که بگوید پست و مقام سیاسی داشته است . در تمام این سالها ندیدم چشم به مادیات داشته باشد و نیک همه می دانند افکار او فراتر از این بود . ببین چه می نویسم . چیزی که عیان است ، چه حاجت به بیان است . چه نیازی به گفتن دارد .
تمام هم و غمش انتشاراتی بود به نام روزنه . روزنه ای سرشار از امید به فردا . روزنه ای برای پاکسازی فرهنگ کشور . روزنه ای برای اعتلا . روزنه ای به سوی نور .
بعد هم به یاری یار قدیمیش میرحسین آمد و سردبیر روزنامه کلمه سبز . در ابتدا کلمه بود ، چه خوش و خرم که سبز باشد . روزنامه ای که اگر توقیف نشده بود آینه ی تمام نمای جامعه می گشت و کاستی ها را نمایان و دو کلمه ی آزادی بیان را هجی می کرد . روزنامه ای که مطمئنم آینده ای روشن را نوید می داد ، به سوی ایران آباد و آزاد .
صدرا جان
می دانم با خودت فکر می کنی که پدرت شاید اشتباه کرد که دوباره قدم در وادی سیاست بی رحم این مرزوبوم نهاد . شاید باید کار فرهنگی را ادامه می داد . اما صدرا جان ، این بهایی است که ما برای آزادی می پردازیم . این امری است که ما برای رهایی از ظلم انجام می دهیم . شکنجه ، در حبس ماندن ، کتک خوردن ، کشته شدن . تمامی اینها برای اینست که یک روز روشن را در این خاک ببینیم . به یاد همان آرزوهای نوجوانی . در راستای اهدافمان .
چرا پدرت ؟ چه کسانی به این مقام والا می رسند که خود ، علایقشان و آزادیشان را در راه عقیده فدا کنند . در راه باورشان . اندکند کسانی که به این بزرگی می رسند . به این بزرگی که آزادی خود را در راه آزادی مردم بنهند .
صدرا جان
من و تو در زمانه ای زیست می کنیم که اوین به بزرگترین دانشگاه ایران تبدیل شده و دانشگاه محل جانیانی چماق بدست که جوانان مردم را لت و پار می کنند . بند 209 و 305 کلاس درس شده است و انفرادی خلوتگاه با خدا ، دانشکده هم پادگان گشته است و صدای عربده ی مزدوران از در و دیوار آن شنیده می شود .
صدرا جان
می دانم هیچگاه آرام کننده ی خوبی نبوده ام و همیشه غمی نیز بر دل غمدیدگان می افزودم . پس سخن کوتاه می کنم و تنها به یک جمله بسنده . به قطع آن می تواند مرهمی باشد بر زخمی که در قلبت نشسته .
الیس الله بکاف عبده : آیا خدا برای بنده اش کافی نیست ؟
الا بالذکر الله تطمئن القلوب : دل آرام گیرد با یاد خدا .
صبر و استقامت پیشه کن ، سعه صدر همچون نامت داشته باش ، که پیروزی از آن ماست .
17 اردیبهشت 89

بیله دیگ بیله چقندر

داستان که در زیر می آید ، قسمتی از داستان بیله دیگ بیله چقندر اثر جمالزاده است . اصل قصه بر این منوال است که جمالزاده یک دلاک در فرنگ می بیند که قبلا به ایران آمده و کتابی در مورد آن نوشته است :
فصل سوم ، ملت و دولت ایران
ایرانیها عموما متوسط القامه هستند . زیاد حرف می زنند و کم کار می کنند . خیلی خوشمزه و خنده دوست هستند ولی گریه ی بسیار می کنند . زبانی دارند که مار را از سوراخ بیرون می کشد . بچه ها کچل هستند و مردها سر را می تراشند و ریش را ول می کنند ولی یک چیز غریبی که در این مملکت است این است که گویا اصلا زن در آنجا وجود ندارد . تو کوچه ها دخترهای کوچک چهار پنج ساله دیده می شود ولی زن هیچ در میان نیست . در این خصوص هر چه فکر می کنم عقلم به جایی نمی رسد . من شنیده بودم که در دنیا شهر زنان وجود دارد که در آن هیچ مرد نیست ، ولی شهر مردان به عمرم نشنیده بودم . در فرنگستان می گویند ایرانیها هر کدام یک حرمخانه دارند که پر از زن است . الحق هموطنان من خیلی از دنیا بی خبر هستند . در ایرانی که اصلا زن پیدا نمی شود . امان از جهل .
...
یک روز از یکی از ایرانیانی که خیلی با من رفیق بود و دارای چندین اولد بود پرسیدم پس زن تو کجاست . فورا دیدم سرخ شد و چشمهایش دیوانه وار از حدقه بیرون آمد و حالش به کلی دگرگون شد . فهمیدم خطای بزرگی کرده ام . عذر خواستم و از آن روز به بعد فهمیدم در این مملکت نه فقط زن وجود ندارد بلکه اسم زن را هم نمی توان بر زبان آورد .
چیز دیگری که در ایران خیلی غریب است این است که یک قسمت عمده ی مردم که تقریبا نصف اهل مملکت می شود ، خودشان را سر تا پا توی کیسه ی سیاهی می بندند و حتی نفس کشیدن هم روزنه ای نمی گذارند و همینطور در همان کیسه ی سیاه تو کوچه رفت و آمد می کنند . از اشخاص هیچ حق ندارند در قهوه خانه ای یا جایی داخل شوند . حمامشان هم حمام مخصوصی است و در مجلسهای عمومی هم از قبیل مجلس روضه و عزا جای مخصوصی دارند . این اشخاص تا وقتی تک تک هستند هیچ صدا و ندایی از آنها بلند نمی شود . ولی همینکه با هم جمع می شوند غلغله ی غریبی راه می افتد . به نظرم اینها هم یکجور کشیش ایرانی هستند . مثل کشیشهای غریب و عجیبی که در فرنگستان خودمان هم هست . اگر کشیش هم باشند مردم چندان احترامی به آنها نمی کنند و حتی اسم آنها را "ضعیفه" گذاشته اند که به معنی ناتوان و ناچیز است .
حالا چند کلمه از مردها حرف بزنیم . مردهای ایران به کلاهشان شناخته می شوند و سه دسته ی عمده هستند که هر دسته حالات و کیفیات مخصوصی دارند . از این قرار : زرد کلاه ها ، سفید کلاه ها ، سیاه کلاه ها
دسته ی اول که آنها را عموما "مشهدی" و "کربلایی" می نامند و اغلب رعیت و نوکر هستند . نمی دانم به چه سبب نذر کرده اند که در تمام مدت عمرشان هر چه می توانند بیشتر کار بکنند و نتیجه ی زحمت بالتمام به آن دو دسته ی دیگر مردم یعنی سفید کلاه ها و سیاه کلاه ها تقدیم کنند . و در این مسئله چنان مصرند که چه بسا خود و کسانشان از گرسنگی و سرما می میرند و بی کفن به خاک می روند در صورتی که سیاه کلاه ها و سفید کلاه ها از حاصل دست رنج آنها اینقدر دارا می شوند .
...
این طایفه ی زرد کلاه ها از نعمت آزادی و برادری و برابری که در فرنگستان حرفش همه جا در میان است و خودش هیچ جا نیست متمتع هستند . مثلا آزادی آنها به حدی است که می توانند دار و ندار و عرض و ناموس و حتی جان خود و کسان خود را فدای سیاه کلاه ها و سفید کلاه ها بکنند و احدی مانعشان نیست و همچنین است در خصوص برابری که راستی اگر میان هزار تای آنها بگردی یکی پیدا نمی شود که چیزی داشته باشه که دیگری نداشته باشد و در تهی دستی و نداری از نعمت برابری کامل برخوردار هستند و حتی وقتی می میرند برای آنکه همه با هم برابر باشند هیچ سنگ و آجر و نشانه ای روی قبر خود نمی گذارند و طولی نمی کشد که باد و باران اثر قبر آنها را هم محو نموده و همه با خاک هم مساوی می شوند . اما در باب برادری ، طبقه ی مذکور برادری را به جایی رسانده که همدیگر را "داش" صدا می کنند که به معنی برادر است .
حالا برسیم بر سر سفید کلاه ها که به "شیخ" و "آخوند" معروف هستند . اینها در میان مردم احترام به خصوصی دارند و چون به کلاهشان شناخته می شوند ، هر چه پارچه گیر می آورند می پیچند دور سرشان و حالت مناری را پیدا می کنند که بر سر آن لکلکی باشد . یک روز محرمانه از یک نفر ایرانی پرسیدم اینها چرا اینطور کله ی خود را می پوشانند . گفت ندیده ای وقتیکه انگشتی معیوب می شود سر آن را کهنه ای می پیچند شاید اینها هم مغزشان عیب دارد و می خواهند نگذارند از خارج هوای آزاد به آن برسد .
این طایفه ی سفید کلاه ها خیلی باوقار و سنگین هستند و برای حفظ موازنه و تعادل که این عمامه ی سنگین کله ی آنها را به عقب نکشد سعی دارند که حتی المقدور ریششان را هم سنگین کنند و این عمامه ی کذایی از یک طرف و آن ریش و پشم از طرف دیگر به سر و صورت آنها شکل یک دسته هاون چوبی را می داد که یک سرش سفید و یک سرش سیاه باشد و در دستگیر آن چشم و ابرویی تعبیه کرده باشند .
این سفید کلاه ها به اندازه ای موقر و متین هستند که وقتی از کوچه می گذرند انسان ناگزیر به آنها سلام می کنند ولی با وجود این در سال یک دو ماهی هست که جنون به سر اینها می زند و سوار اسب و الاغ و قاطر شده و بیست و چهار ساعت شبانه روز را ارکاب کش در کوچه و بازار می گردند و به حدی داد و فریاد می کنند که حال آن ها مردم را به رقت می آورد و رفته رفته از همه جا صدای گریه و ناله بلند و کار به جایی می رسد که زرد کلاه ها که در هر آنی برای خدمت به دو طبقه ی دیگر حاضر به فدا کردن جان و مال خود هستند کفنها به گردن انداخته و با شمشیرهای کوتاه مخصوصی که "قمه" می نامند سر و کله ی خود را می شکافند و در کوچه و بازار خون جاری می شود .
در تمام مدت اقامتم در ایران خیلی دلم می خواست بفهمم شغل و کار این طایفه ی سفید کلاهها چیست ولی عاقبت معلوم نشد . اما هر چه هست باید شغل محرمانه ای باشد که دور از انظار مردم به عمل می آید و گمان می کنم صنعتی است دستی . چه مردم عموما دست آنها را می بوسند روزی به یکی از آشناهای ایرانی گفتم من می دانم که این کلاه سفید ها یک صنعت یدی دارند ولی نمی دانم چه صنعتی است . گفت بله صنعت بزرگی است که مملکت ایران از سایه ی آن زندگانی می کند . باقی است و الا ااگر این صنعت نبود چرخ امور می خوابید و شیرازه ی کارها از هم می گسیخت . پرسیدم اسم این صنعت عالی چیست ؟ گفت رشوه . خجالت کشیدم بگویم معنی این کلمه را نمی دانم و زیر سبیل در کردم و هنوز هم معنی آن دستگیرم نشده و اصلا ممکن هم هست که یارو ما را دست انداخته باشد . چون در دنباله ی همان صحبت گفتم آری دیده ام که عموما دست این کلاه سفید ها سرخ است . لابد اثر صنعتی است که گفتی . جواب داد نه . این سرخی خون دل مردم است . ولی بعد ها فهمیدم که بیخود گفته و سرخی دست آنها از حنا است و لهذا عقیده ام درباره ی حرفهای دیگرش هم سست شد . به هر حیث صنعت مزبور هر چه باشد انگشت شسب و سبابه د رآن باید مدخلیت تام داشته باشد ، چه مدام سعی دارند که این دو انگشت را ورزش و مشق بدهند و بدین قصد ریگهای گردی را سوراخ کرده و ریسمان دوانده روز و شب در میان این دو انگشت می گردانند که انگشتها قوت بگیرد .
...
این مردها ، این زنها ! بیله دیک بیله چقندر !
این ملت ، این دولت ! بیله دیک بیله چقندر !
این ادارات ، این مستشار ! بیله دیک بیله چقندر !

۱۳۸۸ آبان ۲۳, شنبه

۱۳۸۸ آبان ۸, جمعه

محمود وحیدی نیا ، نخبه ی تیشه به دست !!

من هیچ وقت نمی خواستم که وبلاگم یه وبلاگ خبری بشه . اما وقتی یکی از دوستان در کامنت برام یه مطلبی رو گذاشت و من هم رفتم دنبالش یه خبری رو تو سایتها دیدم که به چند علت حیف دیدم نذارم . به خاطر اینکه موضوع خبر یک دانشجویه که خیلی با شهامت بوده که اگه دانشجو از دانشجو حمایت نکنه هیچ کس دیگه طرفشو نمی گیره . بعد اتفاقیه که اولین بار می افته و برای شجاعتش باید بارها و بارها نوشت . پس حتما بخونید :
روز چهارشنبه در دیدار نخبگان با رهبری پس از ایراد سخنان تعریف و تمجید که هرساله در این دیدارها از رهبر انجام می‏شود، یکی از دانشجویان ریاضی دانشگاه شریف و برنده المپیاد جهانی ریاضی با شجاعت از میان جمع برخاسته و خواستار اجازه صحبت در پشت تریبون شده است. علی رغم واکنش منفی گردانندگان برنامه که سعی در ساکت کردن این دانشجو داشتند، بالاخره رهبری به وی اجازه صحبت داد که درادامه این دانشجو حدود 20 دقیقه به انتقادات صریحی از نظام و شخص رهبری پرداخت.



به گزارش موج سبز آزادی این دانشجوی شجاع انتقادهای خود را در چهار بخش دسته بندی کرده بود و در تمام چهار مورد با اظهارات خود شخص رهبری را مورد انتقاد قرار داد. اظهارات وی گاه با تشویق‏های بریده حاضرین همراه بوده که برای مدتی جلسه را از روال «از پیش تعین شده» خارج کرد به طوری که دوربین‏های صداوسیما را نیز برای دقایقی خاموش کردند. انتقادات وی از رهبری شامل چهار بخش زیر بود:

1- انتقاد از صداوسیما بخاطر وارونه جلوه دادن حوادث پس از انتخابات، تحریک هر چه بیشتر مردم و تخریب چهره‏های موجه و مورد علاقه مردم؛ وی با بیان اینکه رییس صداوسیما توسط رهبر انتخاب می‏شود، مسئولیت تمام اشتباهات صداوسیمای میلی را متوجه شخص رهبری دانست.

2- ایجاد فضای امنیتی برای رسانه‏ها و تعطیلی روزنامه‏های منتقد؛ وی با انتقاد از فضای امنیتی حاکم بر رسانه‏ها خواستار توقف روند تعطیلی روزنامه‏های منتقد شد و با بیان اینکه روزنامه‏ها باید بتوانند از رهبر هم انتقاد کنند روند حاکم بر مطبوعات را ویرانگر قلمداد کرد.

3-عدم امکان انتقاد از شخص رهبری در جامعه و اشاره به اینکه رهبر نیز مانند دیگر افراد جایزالخطاست و اینکه باید به متفکرین اجازه داده شود تا بتوانند از رهبر انتقاد کنند؛ وی با بیان اینکه اطرافیان رهبر از وی یک بت بزرگ ساخته اند از این روند به شدت انتقاد کرد.

4- وارد کردن انتقادات جدی به سیکل قدرت در جمهوری اسلامی ایران و ساختار شورای نگهبان و مجلس خبرگان؛ وی با اشاراتی صریح ساختار قدرت در کشور را مورد حمله قرار داد و اظهار داشت که این روند خطر بزرگی برای مردم‏سالاری دینی در جمهوری اسلامی است.

در واقع دلیل اصلی اینکه رهبری در چنین جلسه‏ای مجبور به بیان اظهاراتی در مورد وقایع پس از انتخابات شد انتقادات صریح این دانشجو بوده است. اخبار تایید نشده حاکی از این است که این دانشجو در پایان برنامه با برخورد نیروهای امنیتی مواجه شده است.

دفتر نشر آثار آیت‏الله خامنه‏ای در یادداشتی با عنوان «حواشی» دیدار با نخبگان علمی و فرهنگی در اینباره آورده است:

/...پس از آخرین نفری كه برای مطرح كردن دیدگاه‌های خود نوبت داشت، حاضران منتظر صحبت‌های رهبر انقلاب بودند كه ایشان از مجری برنامه می‌پرسند: «از دوستانی كه قرار بوده صحبت كنند، كسی باقی ماند؟» مجری می‌گوید: «اگر شما اجازه اجازه بدهید، همه‌ی جمع هزار نفره‌ای كه این‌جا هستند، دوست دارند صحبت كنند...» همه می‌خندند. در این میان چند تن از دانشجویان از میان جمعیت، خواستار فرصتی برای بیان صحبت‌هایشان شدند. این حركت با واكنش برخی برگزاركنندگان مراسم روبرو شد كه آن‌‌ها را دعوت به نشستن می‌كردند، اما رهبر با اشاره به یكی از همان جوانها گفتند: «آن آقایی كه ایستاده بودند و نشاندن‌شان! شما بفرمائید...» دانشجوی جوان بلند شد و شروع كرد به حرف زدن. صدایش از آن‌جا به گوش رهبر نمی‌رسید؛ پشت تریبون آمد و پس از معرفی خود، سخنانش را آغاز كرد. حرف‌هایش نسبت به سخنران‌های قبلی رنگ و بوی دیگری داشت.


ابتدا از عملكرد صدا و سیما پیرامون حوادث اخیر انتقاد كرد و با بیان مثالی از رهبر پرسید: «آیا صدا و سیمای ما تصویر درستی از كشور و جهان ارائه می‌دهد یا تصویری غیرواقعی و كاریكاتورگونه؟ آیا صداو سیما به عقاید مختلف اجازه‌ی دفاع از خودشان را می‌دهد؟ عقایدی كه به‌خصوص در همین رسانه مورد نقد و یا حتی حمله قرار می‌گیرد؟
آیا صدا سیمای ما نقل‌قولی كه از افراد می‌كند و یا رویدادهایی كه روایت می‌كند، وفادارانه و منصفانه است؟»


بخش دوم سخنان وی موضوع نقد رهبری بود. «من شاید چهار-‌پنج سال است كه به صورت جدی‌تر روزنامه می‌خوانم و مجلات را مطالعه می‌كنم. این مدت واقعاً به یاد نمی‌آورم كه مطلبی را با عنوان نقد رهبری خوانده باشم ... نقد رهبری را هم به شكل عمومی می‌شود مطرح كرد و هم به صورت خاص در مجلس خبرگان. من احساس می‌كنم اگر چنین نشود، این شرایط منجر به نفاق و كینه می‌شود؛ مثلاً یك چیزی كه در ابتدا یك انتقاد ساده است، چون بستر مناسبی برای بیان پیدا نمی‌كند، ممكن است جنبه‌ی مغرضانه به خود بگیرد و كم‌كم بی‌انصافی هایی پیدا شود.» سخنانش طولانی شده بود. از آقا خواست تا باز هم ادامه دهد و پاسخ شنید: «من موافقم كه شما ادامه بدهید. وقت از اول هم تمام شده بود، ولی شما ادامه بدهید...»


تشكر كرد و این‌بار صحبت‌هایش را با انتقاد از چگونگی برخورد نیروی انتظامی با تجمعات پس از انتخابات ادامه داد: «اگر مقداری روش‌های اقناعی‌تر داشتیم و از خشونت به جز در موارد ضرورت استفاده نمی‌كردیم، نظام ما بقای بهتری نداشت؟ آیا مردم متحدتری نداشتیم؟ چون وحدت واقعی به نظر من بیش از این‌كه با نصیحت حاصل شود نتیجه‌ی رفتار مردم با حكومت و رفتار حكومت با مردم است و رفتار مردم با همدیگر است.».../
به نقل از موج سبز آزادی

۱۳۸۸ مهر ۲۵, شنبه

۱۳۸۸ شهریور ۲۶, پنجشنبه

توبه نامه

خدایا در این 20 سال از زندگیم بسیار سرکشی کرده ام و رهنمود از رهت نگرفتم . اما خدایا اگر درب توبه بازگشت را به روی این بنده ی خطاکار ببندی پس من به روی دامان که سر بگذارم و گریه کنم ؟ به کجا روم ای پناه بی کسان ؟ اگر بر حلقه ی ملکوت کبریایت بکوبم و جوابم کنی و درب به رویم نگشایی ، من در کدام خانه از برای پناه در این سرگردانی ماوا بجویم ؟ به کدام بیابان سر بگذارم ؟
امشب تو را صدا می کنم ، آری پس از این همه ساعت ندامت و فراموشکاری . تو را از یاد می بردم . به قول خودت در کتاب مقدست : زمانی که کشتی نشستگانید و موج به کشتی شما یورش می برد ، می ترسید ، در ضمیر خود ، آشکارا و نهانی ، اما وقتی از همان کشتی شما را به سلامت در ساحل پیاده می کنم ، همه چیز از یادتان می رود و به کارهای قبلیتان روی می آورید .
تابع فرمان تو نشدم ، اما خود می دانی که بر حق الناس دستی نیازیدم که امروز از ناس طلب بخشش کنم . دلی نیازردم که بخواهم مرهمی یابم . پس به درگاهت گریان و زار آمدم که راهم دهی .
نمی دانم آنی بعد نفسی بر این لاشه ، درون و برون ، می رود و می آید یا نه . نمی دانم این جمعه ایستاده و ناطق به خانه برخواهم گشت یا در حالت خوابیده و ساکت مرا می آورند . نمی دانم راه من ، راه حسین است یا خود را می فریبم .
خدایا ، مگر حسین به پا نخواست و خود را فدا نکرد تا به ما بفهماند که نباید در برابر ظلم و جور و حق کشی بر متکای راحتی تکیه زد . پس اینان به نام حسین با ما چه می کنند ؟
از کودکی به ما گفته اند حسین به پا خواست ، جان خود و نزدیکان را به خطر انداخت ، شمشیر از نیام برکشید ، خون داد و سرور شهیدان دو عالم شد . خون برای منع افراط و تفریط در دین . شمشیر از برای نشان دادن به پا خیزی در مقابل مستبد . شهادت از برای رسوایی هر گونه ظلم و ستم . اما نه حال که مدت مدیدیست که من نیز به پا خواسته ام ، با این تفاوت که شمشیری هم در دست ندارم . من با شاخه گلی و پارچه ی سبزی که میراث پیشوای اول تشیع ، مولایم علی ، است بر استبداد و خودکامگی تاختم و به دنبال حق خود آمدم .
خدایا حکم مرگ ما را به جرم ارتداد از جارچیان دین مبینت داده شد . که البته خود بهتر می دانی کاین حکم از چه زمانی بر من بدادند . حکم دادند شما غلط فرمودید . حکم دادند محاربه با خدای احد ، استغفرالله . حکم دادند ای قاسطین و فاسقین . حکم ها دادند در این عرصه ی آلوده به ریا . حال من مانده ام کدام حق و کدام باطل ؟ من مانده ام جرم من چیست که به مطالبه از حق برخواسته ام ؟ جرم من چیست که تو را آفریدگار زیبایی و لبخند می دانم ؟ جرم من چیست ؟
نمی دانم روزی اگر در این راه کفن شوم به بهشت می روم و شهید راه تو می گردم ، چه سعادتی از این بالاتر ، و یا بر آتش جهنم صد بار بسوزانیم به جرم ارتداد ، ارتحاب ، ارتکاب .
اما این راه عنادیست که گزیدم که خود دانی دیر سالیست گزیده ام و خود نوید دادی افراد استقامت کننده بر هر راه به آخر آن می رسند .
خدایا در این زمان که تاریکی بر روشنی مستولی شده اما سحر نزدیک است ، ای انورالمنورین ، برایت نیاز آوردم که جوابم دهی .
خدایا اگر این بنده ی ناچیز در آدینه به جمع از نفس افتادگان درآمدم به خانواده ام صبر ده ، که می دانم به نظر تو تاب تحمل ندارند .
پروردگارا ، اگر در جمع اسیران گرد آمدم به من زبانی باز و روحیه ای آکنده از شجاعت ده ، تا حرف خود را بیان کنم و از راه خود پشیمان نگردم .
مولای من ، مرا زیر سیلی ها و لگدها و تف های این نامردمان تنها مگذار و کمر مرا خم مکن .
دعا کردم به امید استجابت ، ای تنها ناجی بندگان .
26 شهریور 1388